عقبگرد...

خرید بک لینک
شد 336 روز!چیزی نمونده تا یک سال بشه. یک سال تاوان پس دادن فقط برای باورهام!من هنوز زندم، و هنوز امیدوار... من هنوز دارم میجنگم.اما بهترین روزهای عمرم... چیزی نمونده تا یک سال بشه، باید اولین سالگرد حبس رو جشن بگیرم؟؟؟باید سالگرد تمام درد و رنجم، تمام روزهایی که حسرتش به دلم موند رو جشن بگیرم؟تبریک میگم به تمام کسایی که ارزوشون دیدن این روزای من بود!! تبریک میگم به تمام اونایی که تلاش کردن تا من برای باورهام تلاش نکنم...پ.ن: دیگه نفس کشیدن هم سخت شده... سخت! کسی نمیتونه بفهمه!پ.ن: اندکی صبر... سحر نزدیک استپ.ن: درد نوشت عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: در بند,در بند اروند,در بند تهران,در بند درمانند درمانند,در بندها بس بندیان,در بند توام آزادم,در بندر آمستردام,در بند فیلم,در بند فيلم,بندری در اوکراین, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 20:57

.یه روزایی این فکر که "پارسال همین موقع چه کاری انجام میدادی" دست از سرم برنمیداره!این روزا دائم ذهنم بین پارسال و امسال در رفتو آمده!پارسال این روزا همه چیز خراب شد. همه چیز بهم ریخت. اینسری از عشق و یه رابطه ی به ته رسیده حرف نمیزنم. از تمام چیزهایی که یه انسان تو زندگیش داره میگم، از تمام زندگی یه نفر حرف میزنم!تقویمیش رو نمیدونم، پارسال همچین روزایی بود. پارسال پاییز، زمستونی شده بود. سرد بود! خیلی سرد... حتی تو پاییز برف هم اومد. و دقیقا همون شب برفی همه چیز بهم ریخت. به پارسال این موقع که فک میکنم فقط اشک و داد و لرزش بدنم از روی عصبانیت و شاید هم ترس، عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 20:57

لطفا برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید.
پ.ن: یکی از اولین داستان های کوتاهی که نوشتم. :) الان که میخونمش عیب و ایرادتش رو میفهمم. و تجربه یعنی همین دیگه نه؟

ادامه مطلب
عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه فارسی,داستان کوتاه صحنه دار,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه خیانت, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 20:57

در خانه فقط من گیاهخوارم. معتقدم غذا باید بدون گوشت پخته شود.مامان اما گیاهخوار نیست. داخل سوپ مرغ میریزد. بعد که آماده شد، مرغ ها را جدا میکند میبرد سر کوچه برای گربه ها...بعد در جواب نگاه پرسشگر بابا که در پیدا کردن مرغ داخل سوپش ناکام مانده استدلال می آورد: خب ویتامینا و مزش در اومده تو غذا دیگه!!و من معتقدم مامان تپلی، یک سبک و شاخه ی جدید گیاهخواری را کشف کرده، باید در اسرع وقت برویم ثبتش کنیم...پ.ن: وقتی اینهمه جایگزین های خوشمزه و متنوع وجود داره... چرا باید جون موجودات زنده رو گرفت؟ با گیاهخواری میشه دنیا قشنگتری داشت:)پ.ن: روزنوشت عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: جهان بدون ظلم, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 20:57

این روزها ذهنم خالی شده. احساس میکنم چیزی نمیدانم. برای همین شروع کردم جزوه هایی را که یک روز نوشته بودم، از نو میخوانم. و گاهی روی بعضی قسمتها گیر می کنمصحنه یعنی زمان و مکانی که داستان در آن جریان دارددر داستان نویسی بعضی مکان ها و زمان ها آشکارا سخن میگویند. به زبان ساده تر، اتفاق در ذهن نویسنده را میطلبندمثلا شب های بارانی جان میدهند برای قتل و هیجان، و واقعا برای زندگی اشباح و ارواح کجا بهتر از یک خانه قدیمی و متروک میتواند باشد؟مثلا یک نیمکت خالی، در زیر درخت های خیابانی خلوت که از برگ های پاییزی نارنجی پوش شده، جان میداد برای رفتن توداستا عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 15:27

و عشق میتواند مثل یک فنجان شکلات داغ در یک روز برفی باشد

یا یک نخ سیگار وسط یک روز سخت...

یعنی وجودش حیاتی نیست، میتواند نباشد و نبودش هم فاجعه نیست!

اما حس خوشایندیست که دلت را گرم، سختترین روزها را قابل تحمل و زندگی را شیرین میکند!

آخ که اگر باشد...


پ.ن: از همینطوری نوشت ها :)

عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 15:27

احتمالا در تمام عکسهایش لبخند گرم و مهربانی به لب دارد. سنش هم که کمی بالاتر رفت به جای بین پیشانی، روی گونه و کنار لبش، جای خط لبخندش می ماند. از این اتو کشیده ها که ازادی خودشان را میگیرند تا همیشه مرتب باشند هم نیست. شب ها با موهایی که فقط یک دست کشیده تا مرتب شوند، دمپایی ابری هایش را پا میکند تا باهم برای گربه ها غذا ببریم. احتمالا روی تمام گربه ها و سگ های اطراف هم اسم بگذاریم و هر شب به این بهانه هم که شده زیر نور ماه پیاده روی کنیم و حرف هایی که خیلی مهم نیستند بزنیم.احتمالا سعدی و خیام میخواند و یا حتی خودش هم شعر می نویسد. شاید پیانو بزند شاید هم ما عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: حبيبي من نجم اخر عاشق الدراما, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 14:07

هر انسانی برای جلوگیری از انفجار درونی راهی دارد. یک نفر قدم میزند. دیگری در خلوت اشک میریزد و یا دقو دلیش را سر کسی خالی میکند. یک نفر هم دست به قلم میشود. اما من که دلم می گیرد، دست به کفگیر و ملاقه میشوم و شروع به اشپزی میکنم.یا صدای اهنگ را زیاد میکنم و ریتمیک کارم را میکنم. یا خودم شروع میکنم اواز خواندن! اصلا هم برایم مهم نیست صدایم شبیه فلان خواننده ی محبوب، دلنشین و روح نواز باشد، یا مو را به تن گربه های خیابان سیخ کند و گوشخراش یا عامیانه ترش تو مخی باشد! هوس خواندن که کنم میزنم زیر اواز! در حمام و توالت و گاهی که احساس خوش صداتر بودن بکنم حین اشپزی! عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: خوبم مرسی,خوبم, باور کنید,خوبم خوبم خوبم خوب,خوبم مثل,خوبم رفیق,خوبم اما,خوبم سینا حجازی,خوبم به ترکی,خوبم به ترکی چی میشه,خوبم به انگلیسی, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 6:44

فرقی نمی کند دین و آیینت چه باشد و یا اصلا آتئیست باشی و به ماورا و روح و این حرف ها بی معتقد...

شامپو که میزنی، حمام پر از ارواح خبیثه می شود!

باید حتما با آن سرو صورت کفی یک چشمت را باز کنی تا یکوقت تو را نخورند... و تا عمق جانت بسوزد!


پ.ن: وقتی صدای آواز خوندن کسی که تو حمومه میره بالا و اوج میگیره! یعنی دقیقا به مرحله ای رسیده که چشماشو بسته و شامپو به سرش زده و....!

پ.ن: روز نوشت :)

عقبگرد......

ما را در سایت عقبگرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 6:43

صفحه بندی